همه نوشته ها با برچسب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست! بالای سرش را نگاه کرد.…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده ﺧﺎنمی ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ و ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ. ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستان کوتاه و انگیزشی

در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو . آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن مشروب میفروخت. او هر بطری مشروب را به قیمت دو لیره میفروخت. هزینه تولید مشروب چیزی حدود ۱٫۸ لیره بود. برای همین…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستان کوتاه و انگیزشی

ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺳﻘﺮﺍﻁ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺁﺗﻦ ﻣی ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﺎ ﺧﻮﺷ آمد ﻣﯽ ﮔﻔﺖ . ﺭﻭﺯﯼ ﻏﺮﯾﺒﻪ ای ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : “ ﻣﻦ ﻣی خواهم ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﮐﻦ ﺷﻮﻡ .…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستـان های کـوتاه انگیـزشی

داستانهای کوتاه و آموزنده مردی نابینا با زنی زشت رو و زشت خو ازدواج کرد. زن از نظر ظاهر، تیره‌رو، پرچروک، پشت خمیده، ناشنوا و لوچ بود. از نظر رفتار نیز نه سکوتش از روی اندیشه بود و نه سخنانش…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستـان های کـوتاه انگیـزشی

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارند. بنابراین برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهی گیران هر چه مسافت…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستـان های کـوتاه انگیـزشی

روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد، از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیره‌ای رساندند. یکی از آن‌ها فردی باایمان و دیگری بی‌ایمان بود. یک روز بعد از دعاهای زیاد- توسط فرد…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستـان های کـوتاه انگیـزشی

پنجره چشم زوج جوانی به محل جدیدی نقل مکان کردند . صبح روز بعد هنگامی که داشتند صبحانه میخوردند ، از پشت “پنجره” زن همسایه را دیدند که دارد لباس هایی را که شسته است آویزان میکند . زن گفت…

ادامه مطلب

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه و آموزنده

از دیوید راکفلر پرسیدند:چگونه به این ثروت و شوکت رسیدی؟ گفت: از خدا خواستم و خودم بدست آوردم. گفتند چگونه؟ گفت:من بیکار بودم. گفتم خدایا کاری برایم پیدا کن تا در آمد کافی برای پرداخت اجاره یک منزل نقلی را…

ادامه مطلب